چکیده
در دهههای اخیر، هرمنوتیک فلسفی با تکیه بر مبانی وجودشناختی، بهویژه در اندیشههای مارتین هایدگر و هانس گئورگ گادامر، تحولی اساسی در نظریه فهم و تفسیر متن پدید آورده و با تأکید بر مفاهیمی چون دازاین، پیشفهم و امتزاج افقها، نقش مفسر را بهمثابه جزئی درونماندگار از فرایند معنا تثبیت کرده است. با وجود گشایش افقهای نو در فهم متون انسانی، کاربست این رویکرد در تفسیر متون دینی با چالشهای جدی معرفتشناختی و روششناختی مواجه است؛ از جمله تضعیف مرجعیت متن، نادیدهانگاری مراد مؤلف الهی، و گرایش به نسبیگرایی تفسیری. مقاله حاضر با روشی توصیفی ـ تحلیلی و رویکردی انتقادی، به واکاوی نسبت هرمنوتیک فلسفی با تفسیر متون دینی پرداخته و نشان میدهد که هرچند تاریخمندی و موقعیتمندی فهم، واقعیتهایی انکارناپذیر در فرایند ادراک انسانیاند، اما تعمیم بیضابطه آنها به همه سطوح معنا، بهویژه در متون وحیانی، به قرائتمحوری و تفسیر به رأی میانجامد. یافتههای پژوهش حاکی از آن است که بهرهگیری روشمند از ظرفیتهای هرمنوتیک فلسفی تنها در صورتی موجه و ثمربخش خواهد بود که با بازنگری انتقادی در مبانی افراطی آن و از طریق تلفیق با معیارهای عقلانی و نقلی معتبر صورت پذیرد؛ رویکردی که امکان حفظ ژرفای وجودشناختی فهم را در کنار صیانت از ثبات نسبی معنا و داوری عقلانی میان تفاسیر فراهم میسازد.
کلیدواژهها
موضوعات